روشنا
خود خودم . من خودم، این کودک درونم، این وجود نازنینم را دوست دارم. وجود خودم معرف من است. من تجلی زنده و شادمانه حیاتم. من با شادمانی همه چیز را رها میکنم من رها میشوم و سبکبار راه روشنم را می یابم. یه صدایی مدام بهم میگه: خودت باش! خودت باش! هر وقت خواستی بخند، گریه کن، بچگی کن، ناز کن! فقط خودت باش، خودت رو اینقدر در پس نقاب بایدها و نبایدها پنهان نکن. نذار تو هیاهوی روزمرگی ها گم بشی. رها باش، بندها رو از پاهات باز کن، بال بزن، پرواز کن، اوج بگیر...خودت باش! هرگز به خاطر جلب تایید و محبت دیگران، از خودت، خواسته هات و ارزشهات نگذر. این نتیجه گیری من بود از مطالعات چند ماه اخیرم! اگر ما خودمون و احساساتمون رو به خوبی بشناسیم شخصیت منسجم و هماهنگی خواهیم داشت که نیازی به جلب توجه و تایید دیگران نداره. خیلی وقتها ما فکر میکنیم باید همیشه همونی باشیم که بودیم و برای تغییر دیگه دیر شده و برای همین در برابر تغییر مقاومت می کنیم. این باور غلط باعث میشه دچار رکود و یا حتی پس روی بشیم. ما میتونیم با تمرین و تکرار مداوم جملات تاکیدی ( مثل: من مشتاق دگرگونی هستم) این باور رو عوض کنیم و به سمت تکامل پیش بریم. باور کنیم برای این کار هرگز دیر نیست! برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی، باید کسی بشوی که تا به حال نبودی " ما تقریبا همۀ آنچه را که برای دانستن نیاز داریم، در ظلمت درون خودمان دارا هستیم؛ و تنها با اشتیاق میتوانیم به آن دست یابیم" پیتر کینگزلی ما چقدر سعی می کنیم خودمون باشیم و تو زندگی نقش بازی نکنیم؟! چقدر سعی می کنیم اعتقادات و باورهایی رو که بدون تفکر پذیرفتیم، بسنجیم؟ ما سالها خودمون رو تو حصاری از محدودیت ها و باورهای کهنه زندانی کردیم و از اصل زندگی غافل موندیم. ولی باید یاد بگیریم خودمون باشیم و اون طوری که خودمون دوست داریم زندگی کنیم نه اون طوری که دیگران می پسندن. " من بر آن شدم که ژرف بزیم و تمامی جوهر حیات را بمکم! هر آنچه را که زندگی نبود ریشه کن کنم، تا آن دم که مرگ به سراغم می آید، چنین نپندارم که نزیسته ام! " ( از کتاب انجمن شاعران مرده) اتاقم پر شده از جمله هایی که کم کم دارن تبدیل به باورهای من میشن باورهایی که زندگیم رو تغییر میدن! شاید روزی که تو غرفه نشر پیکان تو نمایشگاه کتاب، با کتاب شفای زندگی آشنا شدم فکر نمی کردم اینقدر در زندگی من تاثیر بذاره. اگه خودمون بخوایم و هشیار باشیم نشونه ها ما رو به سمت بهترین ها هدایت میکنن و من براستی اون روز میخواستم و هشیار بودم و امروز میدونم که این تحقق یکی از قشنگ ترین جملات این کتابه: هر چه نیاز دارم در اختیارم قرار می گیرد. وقتی روبروی ضریح زیبای امام رضا ایستاده بودم و داشتم باهاش حرف می زدم رفتار بعضی ها توجهم رو به خودش جلب کرد؛ راستی درک این جور آدمها از این فضای معنوی چیه؟ اصلا معنویتی درش می بینن؟! چرا فکر می کنن باید همدیگه رو زیر دست و پا له کنن تا دستشون به ضریح برسه؟! اصلا ضریح برای چیه؟ تو اون شرایط به این فکر می کردم که احترام به روح و جسم انسانها مهم تر از چنگ زدن به باورهای غلطمونه... اگه زندگی براتون یکنواخت بشه چه کار میکنید؟! من که یه سفر چند روزه رو ترجیح میدم؛ چون هم فرصت میکنم با آرامش بیشتر و دغدغه کمتر به خودم به رفتارم و به روند زندگیم فکر کنم و هم اینکه میتونم تو شعاع بزرگتری از دنیا قدم بزنم ! به هر حال مسافرت هم برای روح و هم برای جسممون استراحت خوبیه.
| Design By : Night Skin |

